تبلیغات
قرآن ناطق - امام علی (ع) از زبان نویسندگان معاصر
 
صفحه نخست    l    تماس با مدیر    l    نسخه موبایل    RSS    l   
معرفی کتاب

کتابی است مشتمل بر هشتاد حدیث مختصر یا مفصل که در مورد فضایل و آداب عید غدیرگزینش شده است. بخش اول کتاب در خصوص بزرگداشت عید غدیر و ارتباط آن با انبیاء...

امکانات دیگر
روزشمار غدیر


  • رمز جاذبه علی علیه السلام

    نقطه های روشن در وجود علی بسیار است اما آنچه برای همیشه او را درخشنده و تابان قرار داده است ایمان و اخلاص اوست و آن است که به و جذبه الهی داده است. سوده همدانی، بانوی فداکار و دلباخته علی،در مقابل معاویه بر علی درود فرستاد و در وصفش گفت: ...

    ادامه مطلب ...
  • باب علم نبی

    در باب مولی علی(ع) سخن بسیار گفته آمده است و هر اندیشمند توانا و سخنور نامور و هنرمند هنرآوری سعی کرده است به اندازه توش و توان خود نمی از یم اقیانوس کران ناپیدای علی را به کف آرد و انگشتانه ای را از زلال صفات موّاج و نیکویی های سرشار او لبریز نماید

    ادامه مطلب ...
  • علی علیه السلام برترین و مظلوم ترین

    مظلومیت امیرالمؤمنین علیه السلام به یک جهت محدود نمی شود و همواره در جهات مختلف، این مظلومیت ساری و جاری بوده است. یکی از این جهات مظلومیت، عدم درک صحیح از معارف و مقاماتی است که پیامبر گرامی صلی الله علیه وآله اسلام برای آن حضرت علیه السلام برشمرده اند...

    ادامه مطلب ...
  • علی علیه السلام آموزگار وحدت در میان امت

    موقع شناسی و درک شرایط زمان از ویژگی های برجسته ‏ی یک انسان مسلمان متکامل است، که علی (ع) بیشتر از همگان از آن بهره ‏مند بود، و برخوردش با مسائل نشان می‏ دهد که پیوسته اسلام و قرآن را در نظر دارد، و برای حفظ وحدت مسلمانان از هیچ فداکاری و گذشتی فرو گذاری نمی‏ کند، و در این آزمایش سخت ...

    ادامه مطلب ...
دوشنبه 25 آبان 1394 :: نویسنده : ح-رییعی
http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/527/1580145/syhjoiju1459.jpg

میخائیل نعیمه [1]  درباره ‏ی علی (ع) می‏ نویسد: «شجاعتهای امام علی، هیچ‏گاه منحصر به میدان های نبرد نشد که او در روشن اندیشی، پاکی وجدان، جادوی سخن، عمق انسانیت، گرمی ایمان، بلندی همت، یاری مظلوم و محروم و تعبّد در برابر حق هرجا که جلوه‏ گر شود، قهرمانی بزرگ بود. این شجاعت ها، هر چقدر هم که کهن‏ تر و قدیمی‏ تر می‏ شوند، باز هم برای ما کار پرمایه‏ ای است که امروز و هر روز و هرگاه که شوق ساختن زندگی سعادتمندانه و حیات فاضله در ما رو به فزونی می‏ گذارد، بدان روی می‏ کنیم».
 

«هیچ مورخ یا نگارنده ‏ای، در هر مرتبه از هوشمندی و نبوغ هم که باشد، نمی ‏تواند حتی در هزار صفحه از شخصیت بزرگی از عیار علی و از همه برهه‏ ای آکنده از رویدادهای بزرگی که آن امام با آنها دست و پنجه نرم کرد، تصویر کاملی برای شما ترسیم کند.
آنچه این شخصیت بزرگ میان خود و خدایش گفت و اندیشید و به انجام رسانید، از جمله اموری است که هیچ گوشی آن را نشنیده و هیچ چشمی آن را ندیده است و این امور به مراتب بسیار بسیار بیشتر از آن اموری است که به دست خویش انجام داد و یا به زبان و قلمش آن را منتشر ساخت. از این رو هر تصویری که از این شخصیت ترسیم شود، بی گمان ناقص خواهد بود. [2] .

«شبلی الشمیل» [3]  درباره‏ ی علی (ع) می‏ گوید: « امام علی بن ابی طالب، بزرگ بزرگان، یگانه نسخه‏ ای است که نه شرق و نه غرب، چه در دوران های گذشته و چه در دوران جدید، هیچ تصویری را مطابق با این اصل ندیده‏ اند ». [4] .

«سلیمان کتانی» نویسنده‏ ی مسیحی نیز درباره‏ ی آن حضرت می‏ نویسد: چه اندک‏ اند مردانی که هم بافت علی بن ابی طالب‏ اند... و زندگی از آنها مایه ور شده باشد و بر فراز نسل ها چونان مشعلی باشند که آخرین بقایای رمق خود را می‏ مکند و آن را به عنوان ارمغانی در راه رهروان می‏ سوزانند.
اینان اگر چه اندک‏ اند اما به ستون هایی ماننده‏ اند که فاصله‏ ی میان آنها، ایوان های فراخ معابد را پدید می‏ آورند و بر دوش های خود تاق سنگین کاخ پر شکوهی را حمل می ‏کنند تا از فراز بلندی های آن مناره ‏ها نورافشانی کنند.
اینان در تمام این احوال چونان کوه های ستبری هستند که وزش بیمناک توفان های گرد و غبار آمیز و رعد و برق برانگیز و غرش ابرها را می‏ گیرند تا در عوض چشمه‏ های نیکی و گوارایی و لطف را بر دامنه‏ ی خویش جاری سازند. ایشان در هر بُرهه و زمانی، رهبران و مهتران دنیای آدمیت به شمار می ‏آیند. آنان در عرصه‏ ی پژوهش و تحقیق، نهایت مرزهای‏ند و در هر خطی که در گستره‏ ی وجود پیش می‏ رود در لایتناهی جای گرفته‏ اند. آنان بر سر تمام دو راهی یا چند راهی حیات نشانه‏ های راهنمایی و هدایت‏ند که فراروی گمراهان قرار گرفته‏ اند و در هر وادی سرگشتگی و حیرت ضوابط و اصولی هستند که بیهوده پویان را از خطا و اشتباه باز می‏ گردانند. آنها در سیاهی شب دیجور، بوسه ‏ی سپیده و روشنی اند بر فراز ماتم کده ‏ی گورستان و انبوهی از تسلّی.

اما از میان همین گروه اندک هم سیمای علی بن ابی طالب (ع) در هاله‏ ای از رسالت و سایه‏ ای از نبوت آشکار می‏ گردد. این رسالت و نبوت به علی (ع) انسجام و کمال بخشیده همچنان که علی (ع) از آن دو، رنگ و شکل پذیرفته است.
بدین سان وقایع دست در دست هم دادند تا در ظلمانی‏ ترین شبی که درازترین سیاهی اعصار و روزگاران را در خود نهفته داشت و آکنده از نادانی و ستم و کج روی بود... مردی پدید آید که جامع تمام مواهب و مزایا باشد، مواهب و مزایایی که انسانی توان گنجایش آنها را نخواهد داشت مگر آنکه هماورد نوابغ قرار گیرد » [5] .

و هم او می‏ نویسد: «شخصیت امام، تمام موجودیت خویش را از این معدن پاک فرا گرفت... شخصیتی که عقل در آن به عنوان فرمانروا و سالار مطلق جلوه‏ گر شد. بنابر این او در چنین حالتی همانند بارانی بود که از ابر فرو می ‏ریخت. خود از آن ابر باران می‏ طلبید و باران نیز هماهنگ با خواسته‏ ی او می‏ بارید.
بدین گونه عقل درفش خویش را بر فراز او گسترد و او نیز زمام خود را در کف اختیار او نهاد، او از عقل مکید و عقل از او، نیرو به نیرو، و رنگ به رنگ.. تا شکل معبدی استوار و پولادین به خود گرفت که استخوان بندی آن فراهم نیامد، مگر برای آنکه پایگاه مستحکم و نیرومندی باشد برای رهبری نیرومند و استوار. این گونه است که می‏ بینیم شمشیری در دست او بران و روان بود و تیغه‏ ای متکی به هم برق می‏ زد: یکی تیغه‏ ای بر سپر و دیگر تیغه‏ ای بر کاغذ، در میدانی همیشه رخشنده و دورو، رویی بر مبارزه و جهاد و روی دیگر بر عدالت وسداد.
شجاعت هایش دوگانه بود، اما هر دو را توحید به هم پیوند می‏ داد، چونان سیلی که نهرها را به هم می ‏پیوندد.
این نهرهای مواهب با پوشیدن جامه‏ ای مزایا و صفات خود را آراسته بودند؛ همچنان که شاخه‏ ها با برگهای بهاری خود را می ‏آرایند. وجودش چنان آکنده از مزایا بود و این مزایا چنان از اطرافش ریزش می‏کرد که گویی اشعه‏ ی خورشید است که از کانونی واحد می ‏تابد؛ همچون کوره ‏ای است که معادن و فلزات را در خود آب می‏ کند.

بدین گونه مجموعه‏ ای از مواهب و صفات و مزایا، با حفظ حدود و ارزشها و اندرزهای خود در وجود این شخصیت ذوب شده بود... آن چنانکه گویی رنگ های گوناگونی در تابلوی یک نقاش به هم در آمیخته است... سیل این مواهب و امتیازات، انگار که در مسابقه‏ ای با هم شرکت جسته باشد، از اطراف او سرازیر می‏ شد و به یکدیگر چنان پیوند خورده و تکیه کرده بود که گویی همه همانند هم است.
عفت و راستی، دو بال نرمی بود که به اندازه ‏ی نیروی مچ هایش قدرت داشت. سپر و شمشیر با زهد وجود دو بال نرمی بود که از وجود او سایه گرفته بود. این دو (زهد وجود) دور می‏ شد و آنگاه در پیشگاه او فراهم می‏ آمد. زهد در دنیا، بخششی در حق دنیا بود و بخشش به زهد کمال آن. (6)

 پولس سلامه یکی دیگر از نویسندگان مسیحی در مقدمه ‏ی دیوان خود، انگیزه‏ ی خویش را از سرودن درباره ی علی (ع) چنین بیان می ‏کند: «شاید کسی در مقام اعتراض بپرسد: چه عاملی این مسیحی را واداشته که به سرودن این حماسه ‏ی صرفاً اسلامی بپردازد؟ آری من یک مسیحی‏ ام ولی تاریخ متعلق به همه‏ ی جهانیان است. بلی من یک مسیحی هستم که از افقی گسترده می‏نگرد نه از روزنه ‏ای تنگ. و به همین خاطر گاندی بت پرست را یک قدّیس می‏ داند. من یک مسیحی هستم که «همه‏ ی خلق را عیال خدا می داند» و بر این باور است که «عرب بر عجم هیچ برتری ندارد مگر به تقوا». یک مسیحی هستم که در برابر عظمت مردی که صدها میلیون نفر از مردم شرق و غرب جهان روزانه پنج بار نامش را با بانگ رسا فریاد می‏ کنند، سرفرود می‏ آورد، مردی که در فرزندان حوّا کسی بزرگتر و مؤثرتر و جاودان تر از او زاده نشد. مردی که از تیرگی های جاهلیت سر برآورد و دنیا نیز همراه او سر بر آورد و درفشی بر فراز دنیا برافراشت که با حروفی نورانی بر روی آن نگاشته شده بود: لا اله الاّ الله! الله اکبر! ممکن است کسی بپرسد: چرا از میان یاران پیغمبر (ص) فقط علی (ع) را به این حماسه ویژه داشتی؟ من بدین پرسش تنها با چند کلمه جواب می‏ دهم که این حماسه سرتاسر پاسخ به همین سؤال است و به زودی در ضمن آن گوش ه‏ای از عظمت مردی را نظاره ‏گر باشند که مسلمانان به هنگام یاد کردنش می‏ گویند: (رضی الله عنه، و کرّم وجهه و (ع) و مسیحیان در مجالس خویش نام او را می ‏برند و به حکومتش مثال می ‏زنند و در برابر تقوایش سر تسلیم فرود می‏ آورند و زاهدان در زهد خویش بدو همانندی می‏ جویند و بر پارسایی و فروتنی خویش می ‏افزایند و اندیشمند بدو می‏ نگرد و از این قطب تابنده، روشنی و نور می‏ گیرد و نویسنده‏ ی تیز هوش به او روی می‏ کند و در بیان خویش او را پیشوای خود می‏ گرداند و سران فقها بدو تکیه می‏ کنند و از احکامی که بر زبان او جاری شده، هدایت می‏ جویند.

آری این علی (ع) است، شهسوار میدان های نبرد خیبر و خندق و وادی الرمل و طایف و یمن! یگانه پیروز در جنگهای صفّین و جمل و نهروان، مدافع پیغمبر (ص) در روز اُحد و پیشاهنگ و پرچمدار جنگها. شگفت ‏تر از دلاوری های جسمی و بدنی او، شجاعت های نفسانی اوست. در سختی ها کسی بردبارتر از او دیده نشد. زندگی او، از همان هنگامی که دیدگانش را در کعبه به روی نور گشود تا زمانی که در مسجد کوفه، بر حق، بر هم نهادشان، همواره با دردها و رنجها درهم پیوسته بود. با این همه، چرا از من درباره ی اینکه حماسه‏ ی خویش را به ابوالحسن علی (ع)ویژه داشته‏ ام، پرسش می ‏کنید؟ آیا مگر در درازنای قرون و اعصار همواره گروه هایی از مردم به الوهیّت این مرد باور نمی‏ آوردند؟ بی شک این کسان در گمراهی بزرگی گرفتار شده بودند اما همین گمراهی، ما را به حق رهنمون می ‏شود؛ زیرا نشانگر میزان فریفتگی مردم به این شخصیت بزرگ است! دشمنان علی (ع) چون نتوانستند از او خرده بگیرند او را متهم کردند که در راه احقاق حق، سخت‏گیری می‏ کند. به سخن دیگر آنها از فضایل بسیار وی زبان به ناله و شکایت گشودند و خواستند از او فردی دنیایی بسازند که اهل نرمش و سازش باشد، اما او می ‏خواست روحانی و والا بماند، تا سرحد مرگ در راه عدالت پیش می‏رفت و در راه خدا نرمش نشان نمی‏ داد. آری، که خشمگین شدن در راه حق، شورش جان های پاک است که دیدن هر ناراستی و ناروایی آنها را به درد می ‏آورد. آیا مگر مسیح که اوج آرامش و بردباری بود، روزی که به معبد قدم نهاد و چشمش به فروشندگان و صرافان رباخوار افتاد، خشمگین نشد و تازیانه برنداشت و بساط آنها را در هم نریخت و به ایشان نگفت: خانه ‏ی من، خانه‏ ی نماز است؛ حال آنکه شما آن را پایگاه دزدانش کرده ‏اید! حال می‏ ماند اینکه شما مرا یک فرد شیعی بینگارید. اگر تشیع، برای اشخاص به معنای عیب و نقص است و یا برای برخی گروه ها به معنای کینه و دشمنی است و یا به معنای فرو افتادن در لغزشگاه های خطرناک است، من شیعه نیستم ولی اگر تشیع یعنی عشق به علی (ع) و خاندان پاک و بزرگوار و شورش علیه ظلم و بیداد و فریاد و گریه بر آن حوادث دردناکی که در طول تاریخ بر حسین و فرزندانش رفته است، آری بدانید که من شیعه هستم! آه، ای ابوالحسن! به راستی درباره ‏ی تو چه توانم گفت؟ نویسندگان درباره‏ ی متنبّی گفته‏ اند: «او دنیا را (از سخنان خویش) آکنده ساخت و مردم را پریشان کرد». حال آنکه او فقط شاعری بود که در برابر توده‏ های سنگ، مشتی مروارید داشت و با این وصف شخصیت او در برابر عظمت تو چونان خسی است بر امواج نیل و سرافکنده ‏ام اگر بخواهم عظمت تو را با عظمت اهرام به مقایسه بگذارم. حقیقتاً که سخن درباره ‏ی تو کاستی می‏ گیرد و شعر من در کرانه ‏ی دریای تو، ای امیر سخن! ریگی بیش نیست، اما این ریگ به خون گرانبهای حسین (ع) عجین شده است. پس این سروده را از من بپذیرد و از کنگره ‏های بهشت به ناتوانی که خامه‏ اش را به نام تو جامه‏ ی شرافت بخشیده است، بنگر». [7] . آنگاه وی در مقدمه‏ ی این حماسه ابیاتی در ستایش علی آورده است.

عباس محمود عقّاد، نویسنده‏ ی عرب، [8]  درباره‏ ی علی (ع) نوشته است: «در بررسی هر یک از ابعاد روحی انسان، با زندگی علی بن ابی طالب (رضوان الله علیه) برخورد خواهیم داشت؛ زیرا هرگاه که انسان می ‏خواهد درباره‏ ی زندگی قهرمانان و بزرگان لب به سخن بگشاید، زندگی علی بن ابی طالب (ع) زبان به گفتار باز می ‏کند و
نیرومندترین شواهدی را که تاریخ بشری درباره‏ ی مهربانی و محل عبرت و تأمل ارایه داده، در زندگی او می ‏توان یافت. در سیره‏ ی فرزند ابوطالب با عاطفه‏ ای که شعله گرفته و احساسی که به رحمت و بزرگداشت سرزده است، رویاروییم که او شهید و پدر شهید است. تاریخ او و فرزندانش در زنجیره ‏ی درازی از میدان های جهاد و مبارزه جریان می ‏یابد. اینان از دور برای پژوهنده، یکایک پیرانی جلوه می‏ کنند که وقار پیری میان آنها و دنیا و حتی ‏گاه بین آنها و آب و خوراک حایل می‏ شود. آنان در کنار چشمه‏ ی مرگ، گرسنه و تشنه به سر می‏ برند تا آنجا که نزدیک است درد و اندوهی که به خاطر به شهادت رسیدن آنان ایجاد گشته، پدیده‏ های جهان هستی را به رنگ اینان و خونشان، رنگ ‏آمیزی کند.
 

سیره‏ ی علی (رضوان الله علیه) با فکر و اندیشه در پیوند است همان گونه که با خیال و عاطفه؛ زیرا او در تصوف و دین و اخلاق صاحب آرا و نظریاتی است که گوی سبقت را در فرهنگ اسلامی از همگان ربوده است و او خردمندترین خلفای راشدین بود تا بخواهد در میان حکمای اعصار جزو مذاهب حکیمانه بر شمرده شود. و او از چنان زیرکی و هوشیاری برخوردار بود که نمی ‏توان هوشیاری او را به زیرکی و هوشمندی پژوهندگان و سیاستمداران چیره طلب تشبیه کرد، بلکه زیرکی او پیش از آنکه در نتیجه‏ ی کار و چگونگی جریان امور به احساس در آید، در اندیشه و خاطره لمس می ‏شود.

ذوق ادبی یا ذوق هنری نیز همچون پیوند فکر و خیال و عاطفه با زندگی او در پیوست است زیرا او (رضوان الله‏ علیه) ادیب و بلیغ و سبکی در ادب و بلاغت داشت که ادیبان به او اقتدا می‏ کنند. و چنان بهره‏ ای از ذوق عالی دارد که مورد ستایش صاحبان ذوق قرار می ‏گیرد هر چند که گذشت سالها میان او و صاحبان ذوق فاصله ‏ای دراز ایجاد کرده باشد. او حکیم و ادیب و سخنوری بلیغ بود. و نویسنده‏ ای بود که نوشته‏ های او چنان به عربیّت پیوند خورده که سایر آثار نثر نویسان و شاعران این چنین بدان پیوند نیافته‏ اند.
یکی دیگر از ابعاد روحی امام (ع) که از چند طریق با سیره‏ ی او پیوند خورده است، بُعد اعتراض و عصیان یا بعد گرایش به تجدید و اصلاح است.

نام علی (ع) درفش برافراشته‏ ای است که هر مظلومی زیر آن گرد می ‏آید و فریادی است که هر دادجویی، آن را با رنگ می‏ زند. پس از مرگش، حکومتهایی با نام او برپا شد؛ چرا که در زمان حیاتش هیچ حکومتی برای او تشکیل نشد. کسانی که بر جوامع ستمگر و منحرف خشم می‏ گیرند به نهضت علوی پناه می‏ برند، گویی که این نهضت مترادف با واژه ‏ی «اصلاح» است یا این نهضت، تسلّی بخشی است که اندوه زدگان و خشمگینان در پناه آن می‏ آسایند... هر که در نظری به ستیزه برخیزد، در نام علی (ع) شفایی برای ستیزه ‏های نفس خویش می‏ یابد و هر که بر ظلم و ستم سر به شورش بردارد، نام علی (ع)، پاسبان انقلاب و خشنود کننده‏ ی خشم اوست. هر که با عقل و ذوق یا با خیال و یا با عاطفه و احساس با تاریخ عرب روبه رو شود، به شکلی از اشکال و در هر حالت، پیوندی میان این تاریخ با علی (ع) می‏ بیند. این امتیازی است که در میان تاریخ خلفای راشدین، تنها به تاریخ امام علی (ع) اختصاص دارد. میان او و دلهای مردم رابطه ای برقرار است که سرشت آدمی خالق آن می ‏باشد هر چند که تاریخ و تاریخ نگاران در خلق آن کوتاهی روا داشته ‏اند». [9] .

جرج جرداق، [10]  نویسنده‏ ی دیگر مسیحی درباره ‏ی علی (ع) چنین نوشته است: «چرا به دنیای خویش گوش فرا نمی‏ سپری تا تو را از امر شگرفی که جهان همانند او را کمتر به نسلها ارزانی می‏ کند، آگاه سازد؟
چرا گوش و دل و عقل خویش را به دنیا نمی‏ سپری تا تمام وجودت را از داستان بزرگ و اصیلی که وجدانش آبستن از آن است، مطلع گرداند؟ داستان روح بس شگرفی که چنان بالا و بالا می‏ رود که دنیا و هستی در برابر آن پست و بی ارزش می‏ شود و فرزند و خویش و ثروت و قدرت و دیدن خورشید طلوع و غروب کننده را به هیچ می ‏انگارد، تا آنجا پیش می‏ رود که به صاحب خویش چنان اوجی می‏ بخشد که دیگر نباید او را از جنس آدمیان بر شمرد، مگر در آنچه که به مقیاس ضمیر و وجدان خویش نام آدمی بر آن می‏ نهند!

چرا این گوش ها و این دل و این عقل را به دنیا به عاریت نمی‏ دهی، تا دنیا همراه با معرّی و پاک سرشتان دور و نزدیک داستان شهادت را برای تو باز گوید که چگونه فجر و شفق را به خون عدل و حق ریخته شده، رنگین می‏ سازد. آری، پس این خون شهید است که در اواخر شب به صورت دو فجر و در آغاز آن به صورت دو شفق جلوه‏ گر می ‏شود.

چرا از هوش شگفتی که صاحبش را جز رنج و سختی نداد و برای دیگران نعمت و راحت به ارمغان نیاورد، نمی ‏پرسی؟ هوشی که فرا روی دوستان و دشمنانش راه را تا ابد باز کرد. هوش دانشمند و پژوهنده‏ ای که همواره جوینده ‏ی هر علت و هر نتیجه ‏ای است. هوش دانشمندی ژرف اندیش و واسع الادراکی که هر امری را به دقت بررسی می‏ کند تا مبادا اعمال مردم از نگاه او نا پیدا ماند و همواره در دل مردم و فکر آنان، همچون خاطره و اندیشه جریان دارد! هوش دانشمندی که چنان از موهبتها برخوردار است که علم خویش را هرگونه علم اخلاقی که پس از وی در مشرق زمین پیدا شده، مرتبط نساخت که او خود شالوده ‏ی آنهاست!

آیا عقل نیرومندی را شناخته ‏ای که از ده قرن پیش، به حقیقت جامعه شناختی بزرگی اعتراف کرده و مقابل اندیشه‏ هایی که هزار و یک سرچشمه دارند، سدّی کشیده است و به آشکار اعلان می‏ دارد که: «هیچ تهیدستی فقیر نشد مگر به خاطر آنکه توانگری از (تلاش) او بهره جُست». و برای ارزشیابی این حقیقت می‏ گوید: «هیچ نعمت فراوانی ندیدم مگر آنکه در کنار آن حقی از بین رفته است». و به یکی از کارگزارانش درباره ‏ی احتکار، اساس محرومیت های اجتماعی آن را، چنین بیان می ‏دارد که: «احتکار به زیان عموم مردم و وجود آن ننگی است بر کارگزاران. بنابراین از احتکار جلوگیری کن».

آیا شخصیت بزرگی را شناخته‏ای که از حدود ده قرن پیش، عقل نیرومندش وی را در کشف راز صحیح انسانیت رهنمون شد. این راز، پیوندی عمیق با مردمی دارد که هیچ‏ گاه در پیشگاه پادشاهان و زمامداران ارج و ارزش ندارند مگر هنگامی که بخواهد آنها را نردبان و اسب راهوار خویش گیرند.

آیا شخصیت بزرگی را شناخته ‏ای که حقیقت انسانی بزرگی را به مدار انسانیّت وارد کرد که همچون ازلیّت پیشینه‏ ای دیرینه دارد و همچون ابدیت باقی و جاوید است؟ حقیقت ژرفی که هر یک از عقول و نفوس بشری به مقتضای شیوه و سرشت خویش در آن به تأمل می‏ پردازند و حتی آنها که زندگی معمولی دارند در پناه آن زیست می‏ کنند؛ ولی آن را به درست درنیافته ‏اند. از همین روست که می‏ بینیم آنان به بهره مندی خویش از میراثی که از افکار و نظریات نیاکان و پدرانشان به آنها رسیده، بدون آنکه خود در کشف آن تلاش و کوششی از خود نشان داده باشند، خرسند می ‏شوند؛ در حالی که این افکار و نظریات همچون عادت و تقلید به ایشان منتقل گشته است.
این حقیقت شالوده‏ ی تمام فلسفه ‏های مثبت و گاه منفی است. مقصود از این حقیقت کاوش از «مطلق» برای ثبات و استقرار است.
کاوش از «مطلق» در اعماق خود، چیزی جز بحث از «حقیقت» به شکلی از اشکال نیست. در این کاوش، عقل و قلب و خیال و هر خوی و خصلت برخاسته از آنها و نیز شرایط و مناسبت و انگیزه ‏ها و کشش ها، بنابر اختلاف معانی و اشکال خود، با یکدیگر همکاری دارند. او این مطلق را به شکل معینی درک کرد و سپس به عقل و قلب خویش دریافت که در هر ثبات و استقرار بر مطلق قدرتی است و او خود مثال این قدرت است. بنابراین قدرت او در شکست و پیروزی یکی است و این حقیقت است که، در این میدان یا آن میدان، غالب و چیره است. پیروزی و شکست در معرکه نبرد یا عرصه‏ ی سیاست و یا هر صحنه ‏ی دیگر در پیشگاه حقیقت یکسان است. بنابراین چیرگی یا شکست معیار حقیقت نیست بلکه این حقیقت است که خود هر معیار و میزانی را به همراه دارد.

آیا بزرگمردی را شناخته‏ ای که محبت و وفا را بیش از آنچه دیگران درک کرده‏ اند، احساس کرده باشد و از طرفی این محبت و این وفا را جز در چهار چوب سرشت پاک و خالص خویش درک نکرده باشد، ادراکی که به خودی خود از ذات او سرچشمه می‏گیرد. همه را دوست داشت و احساس او به وی فهمانده بود که آزادی را قداستی است که وجود آن را می ‏طلبد و چیزی را به جای آن نمی‏ پذیرد و هر احساس و اندیشه‏ ای در فضای همین آزادی می‏ گردد و در گسترده‏ ی همین آزادی است که عشق و محبت وجود می‏ یابد و وفا جریان می‏ گیرد و هر دو آزاد و بی قید و بند می ‏شوند و از همین روست که «بدترین برادران کسی است که برای او به رنج اُفتی»، در این صورت بهترین برادران کسی است که این گونه نباشد.

آیا از زمامداری سراغ گرفته‏ ای که خود را از نان سیر خوردن بر حذر دارد، در شرایطی که یافت می‏ شوند بسیار کسانی که سیری به خود ندیده ‏اند و از پوشیدن جامه‏ ی نرم امتناع ورزد؛ چرا که در میان مردم هستند کسانی که جامه ‏ی درشت در بر می ‏کنند و از اندوختن درهمی برای خود، چشم می پوشد، چون فقر و نیاز در بین مردم حکمفرماست و فرزندان و یاران خود را می‏ فرماید که غیر این راه را نپویند. آنگاه برادر خود را به خاطر درخواست یک دینار از بیت المال، بی آنکه در قبال گرفتن آن کاری کرده باشد، مورد مؤاخذه قرار می‏ دهد و یاران و بیعت کنندگان و والیانش را به خاطر خوردن یک قرص نان که از ثروتمندی به رشوه ستانده ‏اند به محاکمه می‏ کشد و تهدید می‏ کند و بیم می ‏دهد و به یکی از والیانش پیغام می‏ فرستد و صادقانه به خدا سوگند می‏ خورد که اگر او در مال ملت خیانت روا داشته باشد، کم یا بیش، چنان بر او سخت گیرد که بی چیز و گرانبار و بی آبرو گردد. و یکی دیگر از کارگزارانش را مخاطب قرار می‏ دهد و چنین مختصر و نغز به او می ‏فرماید: «مرا خبر دادند که تو زمین را لخت کرده و هر چه زیر پایت بود برای خود برداشته ‏ای و آنچه زیر پایت بود خورده ‏ای، حساب (عملکرد) خودت را برای من گزارش کن». و سومی را که از رشوه گیران بوده و به نام مستضعفان بر ثروت خود می‏ افزوده است، چنین هشدار می‏ دهد: «از خدا بترس و اموال این مردم را به خود آنها باز گردان. اگر چنین نکنی و خداوند مرا به تو مسلط سازد، از آنچه در حق تو خواهم کرد پیش خدا معذور خواهم بود و با شمشیر تو را می ‏زنم، همان شمشیری که آن را بر کسی فرود نیاوردم مگر آنکه به دوزخ وارد شد».

آیا از میان خلایق، کسی را می‏ شناسی که بر زمان و مکان خویش امیر و فرمانروا باشد و آنگاه به دست خود برای خویش آرد درست کند و از آن نان خشکی فراهم آرد که به زانوی خویش آن را بشکند و با دست خود پای افزارش را پینه بزند و از مال دنیا، کم یا زیاد، برای خود نیندوزد؛ زیرا تمام تلاش او آن است که حق مستضعفان و ستمدیدگان و تهیدستان را از چنگ استثمارگران و محتکران باز ستاند و زندگی پرکرامت و خوشی را برای آنان مهیا نماید.

او را چه کار که خود را سیر و سیراب سازد و شب به آغوش خواب و آرام رود در حالی که در زمین «کسی هست که امید قرص نانی ندارد» و «شکمهای گرسنه و جگرهای تشنه» وجود دارند و چه نیکو می ‏فرمود: «آیا فقط به این اکتفا کنم که مرا امیرمؤمنان بخوانند ولی در سختیهای روزگار شریک و یارشان نباشم»؟ چرا که کم بهاترین چیز در این دنیا پیش او از حکومت بر مردم، بهتر است اگر حقی را بر پا نتواند دارد و باطلی را نابود نتواند سازد.

آیا در عرصه‏ ی عدل و داد بزرگمهری را می‏ شناسی که همیشه بر حق و حقیقت راه سپرد و گر چه تمام مردم دنیا بر ضد وی گرد آیند، کسی که دشمنان او، اگر هم کوه و بیابان را می‏ گرفتند، بر باطل بودند؛ زیرا عدالت در وی شیوه‏ ای اکتسابی نیست. هر چند که بعداً در شیوه‏ ی او به یک مذهب و روش مبدل شد، و برنامه ‏ای نیست که سیاست کشور آن را تشریح کرده باشد و گر چه این نکته هم همواره مد نظر او بوده، و راهی نیست که عمداً آن را بپیماید، تا در نزد مردم به مقام صدارت برسد، و لو آنکه او این راه را پیمود و در دل پاکان برای همیشه جاودان ماند، بلکه عدالت در بنیاد و اصول اخلاقی و تربیتی او اصلی است مرتبط با اصول دیگر و سرشتی است که نمی‏ تواند از ذات او بگذرد و بر او بشورد، تا آنجا که این عدالت گویی عنصری است که در ارکان جسمی و بنیان بدنی او، مانند عناصر دیگر به کار رفته و وجود او را تشکیل داده‏ اند و می‏ توان گفت که عدالت خونی است در خون او و روحی است در روح او.

آیا هیچ از تاریخ درباره ‏ی رزمنده‏ ی بسیار دلاوری سراغ گرفته‏ ای که رزم آوران مقابل خود را به این خاطر که انسان هستند، دوست داشته باشد تا آنجا که به یاران خود سفارش کند: «تا دشمن نبرد را نیاغازد شما کارزار مکنید و اگر به یاری خدا، دشمن شکست خورد آن را که پشت کرد مکشید و فراریان را دنبال مکنید و بر مجروحان هجوم مبرید و زنان را با آزردنشان به خشم و هیجان وامدارید». (حال آنکه می ‏بینم او مصلح بزرگواری است که از جانب دشمنانش مورد خیانت نیز واقع شده است). سپس ده ها هزار نفری که فراهم آمده‏ اند و به ناحق به خون وی تشنه‏ اند، آب را به روی او ببندند و به او پیغام دهند که تا دم مرگ آب را بر وی خواهند بست. اما او آنها را از آب عقب براند و آن جا را بگیرد و آن گاه همان دشمنان را فرا بخواند تا آب بردارند؛ همچنان که خود و یارانش و مرغان هوا از آن می‏ نوشیدند و کسی مانع نمی‏ شد. و می‏ گفت: «پاداش مجاهد شهید در راه خدا برتر از پاداش کسی نیست که قدرت یابد و عفو کند، تا آنجا که نزدیک است فرد بخشنده یکی از فرشتگان باشد». و در این محبت تا آنجا به پیش می‏رود که وقتی دست گناه آلودی کار او را می‏ سازد، به یاران خود درباره‏ ی قاتلش اندرز می‏ دهد و می‏ فرماید: «اگر ببخشید به تقوا نزدیک‏تر است».

رزمنده‏ ی دلیری که عوامل شجاعت شگفت‏ انگیز و مردانگی بی همتایش، با عوامل مهربانی و محبت حیرت آورش، در قلبش به هم پیوند خورده است. کسانی را که بر ضد او توطئه چینی کردند و او می‏ توانست آنها را از بین ببرد، فقط نکوهش می‏کند. و تازه وقتی که خود با آنها تنهاست و سر برهنه و بی سلاح زبان به نکوهش آنها می‏ گشاید؛ در حالی که دشمنانش همه غرق در سلاح بودند، به طوری که حتی سیمای آنها به سختی از میان سلاحها (و زره‏ ها) پیدا بود. سپس برادری انسانی و دوستیها را برای آنان یاد آور می ‏شود و بر حال آنها گریه می ‏کند و دریغ می ‏خورد که چرا در این راه گام نهاده ‏اند...

آیا از مردم، فرمانروایی را می‏شناسی که اسباب قدرت و ثروت چنان برای او فراهم آمده باشد که برای دیگران گرد نیامده، و با این وصف او از همه‏ ی آنها در حسرت و دوری دائمی باشد؟ برای او همه شروط حسب و نسب فراهم باشد اما بگوید: «هیچ حسبی چونان فروتنی نیست» و دوست دارانش به وی مهر ورزند و آنگاه بگوید: «هر کس مرا دوست دارد، جامه‏ ی فقر را آماده سازد». و در مهر ورزی بدو راه افراط بپویند و او بگوید: «کسی که در دوستی ورزیدن با من راه غلط پیمود، هلاک شد» و تازه پیش از این خود را مخاطب قرار دهد و بگوید: «خداوندا! آنچه را که نمی‏دانند بر ما ببخشای»، او را خدا انگارند و او به بدترین مجازات کیفرشان کند! و عده‏ ای او را ناخوش دارند وی همچون کسی که برادرانش را در میان مردم اندرز می‏ دهد، روبه رویشان بایستد و با آنها سخن بگوید. او را دشنام دهند و یارانش نیز به تلافی به دشمنانش ناسزا گویند و آنگاه وی به یارانش بگوید: «خوش ندارم شما ناسزا گو باشید».

در غیاب او حق وی را ادا نکنند و بر ضد او دسیسه چینی نمایند و آنگاه وی بگوید: «برادرت را با نیکی کردن به او نکوهش کن و با نکوکاری بر وی، او را پاسخ گو». و یا بگوید: «نباید برادرت در قطع پیوند با تو قویتر از تو در پیوست با او، باشد و نباید او در بدی کردن نیرومندتر از تو در خوبی کردن باشد». او را تشویق کردند که برای مدتی با گنهکاران کنار آید تا بدین وسیله حکومت خویش را حفظ کند اما او پاسخ داد: «دوست تو آن است که تو را با داشت و دشمنت آنکه تو را واداشت». سپس افزود: «راستگویی را اگر هم بر ضد تو باشد بر دروغگویی اگر هم به سود تو باشد، ترجیح بده».

وقتی کسی را که در حقش نکویی کرده بود و اینک به جنگش آمده بود، دید خود را مخاطب قرار داد و گفت: «آنکه تو را سپاس نمی‏ گذارد مبادا از نیکی بازت بدارد». از نعمتهای زمین پیش او سخن گفتند. پس به سخنگو نگریست و فرمود: «همین خوش خویی به عنوان نعمت بس است». سپس خواستند او را به پیروزی، به هر نحوی که باشد، تشویق کنند، فرمود: آنکه گناه بر او چیره باشد، پیروز نیست و آنکه چیره بر بدی باشد، شکست خورده نباشد».

از بدی های دشمنانش چیزهایی می دانست که دیگران از آنها بی اطلاع بودند، اما از آنها چشم پوشید و گفت: «بهترین کردار بزرگوار چشم پوشی از چیزی است که می ‏داند». دشمنان و یاران جاهلش روزگار را علیه وی تنگ کردند و درباره‏ ی او حرفها زدند که در هر دلی ایجاد بدبینی و نفرت می ‏کرد اما او پیوسته می ‏فرمود: «در سخنی که از دهان کسی بیرون می‏ آید، تا زمانی که می‏ توان محمل خوبی برای آن پیدا کنی گمان بد مبر».

آیا پیشوای دینی را می‏ شناسی که درباره‏ی مردم به والیانش چنین بگوید: «مردم یا برادران دینی تواند و یا در آفرینش با تو همانند . از عفو و گذشت خود به آنها ببخش؛ همان گونه که خود دوست داری خداوند از عفو و گذشت خود به تو ببخشد»!

به علاوه آیا در تاریخ شرق درباره‏ ی شیوه‏ ی بلاغت (نهج‏ البلاغه) پرسش کرده ‏ای؟ نهج‏ البلاغه‏ ای که آیاتی از فکر و خیال و احساس برگرفته و تا هنگامی که انسان وجود دارد و او را خیال و احساس و اندیشه‏ ای است، با ذوق والای هنری مرتبط است. آیات به هم پیوسته و متناسب جوشان از حسی عمیق و ادراکی ژرف، برجسته از واقعیت و حرارت حقیقت و شوق به شناخت آنچه که در پس این واقعیت است، استوار است و چنان جمال موضوع و جمال بیان را با یکدیگر به هم آمیخته که تعبیر با مدلول یا شکل با معنی به هم می ‏آمیزد همانند اتحاد حرارت با آتش و روشنایی با خورشید و هوا با هوا. و تو فراروی آن چیزی نیست مگر کسی که در برابر سیلی خروشان و دریایی پرخیزاب و توفانی سهمناک ایستاده است، یا همانند کسی هستی در برابر یک حادثه ‏ی طبیعی که باید ضرورتا همان گونه باشد که اکنون هست با یگانگی و وحدتی که اگر در اجزای آن تغییری داده شود وجود آن از میان می ‏رود و تغییر ماهیت می‏ دهد.

بیانی است که در اشتراک حس شنوایی با عقل بدان گونه است که مکان را به شکل زمزمه‏ ها و نغمه‏ هایی در می ‏آورد که آنها آن طور که طبیعت زنده می‏ خواهد می‏ جوید، خود دارای معانی کاملی هستند. و در اشتراک حس بینایی با عقل، به گونه‏ ای است که گویی معانی را به صورت تابلوهای هنری بدیعی در می‏ آورد که دارای خطوط، اشکال و رنگ هایی است و برای توبه مثابه‏ ی جهانی است درآکنده از آثار دلکش هنری، آمیخته با شکلها و آهنگها، ترانه‏ ها و رنگها.

بیانی است که اگر لب به انتقاد گشاید، چونان تند بادی سهمناکی است. اگر فساد را تهدید کند، چونان آتش فشان ها دارای پرتوها و صداهاست و چنانچه به استدلال منطقی پردازد، خردها و احساسات را مورد خطاب قرار می‏ دهد و هر دری را بر روی هر بهانه و حجتی می بندد به جز آن حجت متینی که خود او ارائه می‏ دهد. اگر به تفکر و دقت فرا بخواند، حس و عقل را در تو همراه می‏ کند و به طرف آنچه خود خواهان است سوق می‏ دهد و میان تو و جهان پیوند برقرار می‏ دارد و نیروهای تو را متحد می‏ سازد تا به کشف حقیقت توحید نایل آیی. و اگر تو را پند و اندرز دهد، مهر پدر و عاطفه‏ ای پدرانه و صداقت وفای انسانی و حرارت محبت بی آغاز و انجام را در آن خواهی یافت و چنانچه با تو از ارزش و ابهت وجود و زیباییهای مخلوقات و کمالات هستی سخن گوید آنها را با مدادی از نور ستارگان در دلت می ‏نویسد.

نهج ‏البلاغه بیانی است بلاغت از بلاغت تا آنجا که یکی از ارادتمندانش در حق او گفته است: «کلامش از کلام خدا فروتر و از کلام مخلوق فراتر است».

آیا عقلی را همچون این عقل و دانشی را همانند این دانش، بلاغتی را همپای این بلاغت و شجاعتی را چونان این دلیری شناخته‏ ای؟ ویژگی هایی که کمال آن با انسان دوستی و مهر و عاطفه‏ ای است که حد و مرزی را نمی‏ شناسد، تا آنجا که این مهر تو را مبهوت سازد همان طور که ویژگی ها و برتری ها که به هم در می پیوندند و در وجود یکی از فرزندان آدم و حوا جمع می‏ شوند، تو را به حیرت دچار می‏ کند. بنابراین او دانشمند، اندیشمند، ادیب، مدیر، زمامدار و رهبری است که تمام مردم و زمامداران و سود پرستان و سپاهیان را رها می ‏کند تا علیه او دسیسه چینی کنند، تا او به تو روی کند و احساسات انسانی را که صاحب عواطف و افکار است، در تو به لرزه درآورد، تا بدین سان در ژرفنای دل تو این نجوای جاوید و شکوهمند را که آکنده از گرمی احساسات شریف است، بدمد و بگوید: «از دست دادن دوستان، غُربت است» یا «از مصیبتهایی که به دیگران می‏رسد شادمان مشو» یا «نزدیکی تو به مردم باید از روی نرمی و رحمت باشد» یا «کسی را که بر تو ستم روا داشته ببخش و بدان که از تو دریغ ورزیده بده و با آنکه از تو بُریده بپیوند و بر آن کس که بر تو دشمنی کرده، دشمنی مکن».

آیا از میان مردم، بزرگی را شناخته ‏ای که با اندیشمندان به بلندی افکارشان، و با نکوکاران به نیک خواهی شدیدشان، با دانشمندان به دانش و علمشان، با پژوهندگان به تحقیق‏شان، با محبت پیشگان به محبتهایشان، با پارسایان به زهد و پرهیزگاریشان، با مصلحان به اصلاحاتشان، با دردمندان به دردهایشان، با ستمدیدگان به احساسات و عصیانشان، با ادیبان به ادبشان، با قهرمانان به قهرمانی هایشان، با شهیدان به واسطه شهادتشان و با هر انسانیتی و هر خصلتی که او را شرف می ‏بخشد و شأن او را والا می‏ برد برخورد کند و تازه در تمام آنها برتری گفتار ناشی از رفتار و کردار توأم با فداکاری های و پیاپی و بی سبقت در زمان هم از آن او باشد.
 

در بارگاه حقیقت و تاریخ چه این فرد را شناخته باشی و چه نشناخته باشی فرقی نمی‏ کند، چون تاریخ و حقیقت گواهند که او شخصیت بزرگ و برجسته‏ ای است، شهید است و پدر شهیدان. او علی (ع) فرزند ابوطالب است، بانگ رسای عدالت انسانیت و شخصیت جاودانه ‏ی خاور زمین». [11] .

پی نوشت ها:
1- ادیب و نویسنده مسیحی لبنانی.
2- مقدمه علی و حقوق بشر ، جورج جرداق ،ص21-20 .
3- پزشک لبنانی.
4- علی و حقوق بشر، ص35.
5- الامام علی بنراس و بتراس، ص 52-51 .
6- همان ، ص 78-77 .
7- مقدمه کتاب ملحمه الغدیر ، ص 12-9 .
8- ادیب، منتقد و روزنامه نگار مصری.
9- عبقریه الامام علی، تالیف عباس محمود غفار مصری، ص 11-5 .
10- جورج جرداق، نویسنده و روزنامه نگار مسیحی لبنانی.
11- علی و حقوق الانسان، ص 47-37.
منبع:
ویژگیهای اخلاقی در شخصیت علی (ع)، ترجمه‏ی محمد صادق پارسا، [بی جا].
انتشارات عاشورا، 1374، ص491 -471.



نوع مطلب : امام علی (ع)، 
برچسب ها : جورج جرداق، فضائل مولای متقیان، امام علی از زبان نویسندگان مسیحی،

درباره وبلاگ



سری سبز و زبانی سرخ دارم

قلم باشد به کف چون ذوالفقارم

به نفس آرم به عشق ناب مولا

زنم دم از تولی و تبری

علی سر نهان و آشکار است

خدایی ناز شست کردگار است

علی تسبیح و تکبیر و قیام است

علی هم رکعتین و هم سلام است

ابلــاغ غدیـــر
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :1
  • آخرین بازدید :